عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نميآسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته ميگذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدنی
Free Copy From This Blog -all Object-
بر روی عکسها کلیک کنید تا در اندازه واقعی ببینید
گرفتن عکس در ایمیل
Wednesday, November 26, 2008
خاموش نشدنی
Saturday, November 22, 2008
بيهوده
تو نيستي
اين باران بيهوده ميبارد
ما خيس نخواهيم شد...
بيهوده اين رودخانه بزرگ
موج برمي دارد و ميدرخشد
ما بر ساحل آن نخواهيم نشست...
جادهها که امتداد مييابند
بيهوده خود را خسته ميکنند
ما با هم در آنها راه نخواهيم رفت...
دلتنگيها، غريبيها هم بيهوده است
ما از هم خيلي فاصله داريم
نخواهيم گریست...
بيهوده تو را دوست دارم...
بيهوده زندگي ميکنم
اين زندگي را قسمت نخواهيم کرد
Thursday, November 20, 2008
چگونه دوست دارمت
چگونه دوست دارمت؟!
بگذار روشهايم را بشمرم:
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم!
دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع!
دوستت دارم
رها!
چنان مردماني كه براي حقيقت ميجنگند!
دوستت دارم
ناب!
چنان مردماني كه به سماع در ميآيند!
دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو ميكند!
و با ايمان كودكيام.
دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مينمايد!
و با قديسين از دست رفتهام!
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگيام!
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت!
اليزابت برت براونينگ
Saturday, September 20, 2008
تو را
در روزگاري ديگر ميديدم
در روزگاري که گنجشکان حاکم بودند
پريان دريايي
شاعران
کودکان
و يا ديوانگان
آرزو ميکردم
که تو از آن من بودي
در روزگاري که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر ني
و بر لطافت زنان
اما افسوس
دير رسيدهايم
ما گل عشق را ميکاويم
در روزگاري
که عشق را نميشناسد
نزار قباني
Sunday, September 14, 2008
برگرفته از کتاب شعر آفریقای معاصر
عشق من!
میخواستم برایت نامهای بنویسم
نامهای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصفناپذیری را که لحظهای ترکم نمیگوید
و کشش شورندهای را که یکسره تسلیم آنم...
عشق من!
میخواستم برایت نامهای بنویسم
سرشار از راز و نیازهای عاشقانه
سرشار از خاطراتم با تو
از تو
از لبانت به سرخی حنا
از گیسوانت به تیرگیِ گِل
از خرامیدن ناز نازانت
از نوازشهای روحانگیزت
که رقیبی برای آنها در اینجا نمییابم...
عشق من!
میخواستم نامهای برایت بنویسم
تا یادآور روزهای دیدار در میعادگاهمان باشد
و شبهای گمشده در لابلای علفزاران
یادآور خلوتِ سرسبزمان در سایهی درختانِ گوجه
ماهتاب تراویده از لابلای انبوه شاخساران نخل
یادآور جنون شهوت آلود
و تلخیِ گزندهی جداییمان
عشق من!
میخواستم برایت نامهای بنویسم
که سطر سطر آن را با آهی سوزناک و حسرتناک بخوانی
که از پاپا بومبو پنهانش کنی
و از ماما کنزا دریغش داری
که هزاران بار بخوانی با میلی سرکش و عطشی سیرابناپذیر
نامهای بی نظیر در سراسر کیلومبو
عشق من!
میخواستم برایت نامهای بنویسم
نامهای که نسیمِ وزان آن را به دستانت برساند
نامهای که درختان آکاژو و درختان قهوه
کفتاران و گاومیشان
نهنگان و ماهیان
تمامی کلماتش را فهم کنند
تا اگر نسیم در سر راهش گم کرد
جانوران و گیاهان
از سر دلسوزی به رنج جانکاه ما
سینه به سینه
ترانه به ترانه
نوحه به نوحه
داغ و تازه به تو برسانند
کلمات سوزان
کلمات محزون آن نامه را
میخواستم برایت نامهای بنویسم...
اما عشق من
افسوس، افسوس، افسوس
که تو را سواد خواندن نیست
و منِ بینوا را سواد نوشتن!
Monday, September 8, 2008
باد در جزيره
باد اسب است:
گوش كن چگونه ميتازد
از ميان دريا، ميان آسمان.
ميخواهد مرا با خود ببرد: گوش كن
چگونه دنيا را به زير سم دارد
براي بردن من.
مرا در ميان بازوانت پنهان كن
تنها يك امشب،
آنگاه كه باران
دهانهاي بيشمارش را
بر سينه دريا و زمين ميشكند
گوش كن چگونه باد
چهار نعل ميتازد
براي بردن من.
با پيشانيات بر پيشانيام
دهانت بر دهانم
تنمان گره خورده
به عشقي كه ما را سر ميكشد
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.
با تاجي از كف دريا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجويد
زماني كه آرام آرام فرو ميروم
در چشمان درشت تو،
و تنها يك امشب
در آنها آرام ميگيرم عشق من.
Wednesday, September 3, 2008
ميخواهم عاشق شوم
ميخواهم عاشق شوم...
تا شايد دنيا را به پرتقالي بدل كنم
و خورشيد را
تا پايان بخشم
پليسها را... مرزها را... پرچمها را
زبانها را... رنگها را... نژادها را.
يك روز، تنها يك روز در دست داشته باشم
تا شايد بتوانم بنيان گذارم
جمهوري احساس را.
2
ميخواهم عاشق شوم...
تا، عزيزم، دنيا را دگرگون کنم...
بعد پنجم به آن ببخشم...
و زنان را بدل كنم به باغ نعناع...
ميخواهم ملودي درختان... بارانها... و ماهها را بسازم.
3
ميخواهم عاشق شوم... عزيزم
تا عاشقان را شايد از قفسها
و سینهها را از تيغ خنجر فئودالها رها سازم.
Monday, August 25, 2008
SmS RomantiC
خیلی رومانتیکن
Romantic SmS
1. Lives are for living I live for you
Dreams are for dreaming I dream for you
Hearts are for beating mine beats for you
Angels are for keeping. Can I keep you?
Friday, August 1, 2008
دوستت دارم... دوستت دارم... و اين امضاي من است
شک داري که دلنشينترين زن جهاني
و مهمترين؟
شک داري
تمام کليدهاي جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست يازيدم؟!
شک داري
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترين روز تاريخ و
زيباترين خبر دنيا بود
روز ورودت به قلبم؟!
***
شک داري در کيستيات؟!
تو آني که چشمانش
از آن خود ميکند
زمان را
ذره
ذره
و وقتي ميگذرد
ديوار صوتي ميشکند
نميدانم مرا چه ميشود؟!
گويي تو زن ِ نخستيني!
و گويي پيش از تو دوست نداشتهام
کسي را
تجربه نکردهام
عشق را
و کسي نبوسيده مرا و
نبوسيده ام كسي را!
ميلاد من تويي!
به ياد ندارم بودنم را
پيش از تو.
بالا پوشم تويي
به ياد ندارم زندگي را
پيش از عشقت.
شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکي
پر کشيدم!
***
شک داري
که تو بخشي از مني
و من دزديدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترين عصيانم را رقم زدم ؟!
گلکم!
ياقوتم!
ريحانهام!
شهبانوي ديني- ميهنيام
در ميان تمامي ملکهها!
ماهي رها در زلال زندگيام!
ماهي که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک ميکشي!
فتحالفتوح حياتم!
اي آخرين وطن
که به دنيا ميآيم در آن و
دفن ميشوم
و نوشتههايم را منتشر مي کنم!
بانوي بهت!
بانوي من!
نميدانم
چطور موج در پاي تو مياندازد
مرا؟!
نميدانم چگونه آمديام؟!
چگونه آمدمت؟!
تو که تمام مرغان دريايي
غوغا ميکنند
تا لانه بسازند بر سينهات!
چه لذتي است
فرا چنگ آوردنت!
***
اي زني که به ترکيب شعر درمي شوي!
بسان شنهاي دريا گرمي و
چون شب قدر گرامي!
در را بر رويم گشودي و
عمرم آغاز شد
چقدر شعرم زيبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشيدت
خدا!
شک داري
که شرارهاي ار چشمان مني
و دستانت
امتداد نوراني دستان من؟!
شک داري
که تو همان سخني
که برآمد از لبانم؟!
شک داري که من توام و
تو مني؟!
***
هاي شعله اي
که دود مي کند
دودمانم را!
ميوهاي که پر ميکند
شاخ هام را!
هاي! جسمي
که چون شمشير ميبُرد
و چون آتشفشان
زير و زبر ميکند!
سينهاي که عطر ميپراکند
مثل حلقههاي توتون
و چون توسني نجيب ميتازد به سويم!
به من بگو
چکونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتي به تو معتادم!
بگو پاسخ چيست؟!
وقتي مرا به مرز جنون کشيده،
شوق!
آي بينيات يوناني و
موهايت اسپانيايي!
اي زن ِ بيمانند
تا هزاره ها!
اي که برهنه پا ميرقصي
در رگ من!
از کجا آمدي؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدي،
شتابان!
يگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت
دردانهام!
آه...
لطف خدا به من بسيار بود!
Sunday, July 27, 2008
Sunday, July 13, 2008
بانو
تو را بانو ناميدهام
بسيارند از تو بلندتر، بلندتر
بسيارند از تو زلالتر، زلالتر
بسيارند از تو زيباتر، زيباتر
اما بانو تويي
نگاه کسي را به دنبال نميکشي
کسي تاج بلورينت را نميبيند،
کسي بر فرش سرخ زرين زير پايت
نگاهي نميافکند.
تمامي رودخانهها به نغمه در ميآيند
در تن من،
زنگها آسمان را ميلرزانند،
و سرودي جهان را پر ميکند.
تنها تو و من،
تنها تو و من عشق من،
به آن گوش ميسپريم.
پابلو نرودا، برگردان احمد پوري
Sunday, June 22, 2008
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي...
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
اگر از شور و حرارت،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوري كنی...
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
وراي مصلحتانديشي بروي...
نگذار كه به آرامي بميری!
پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو
Wednesday, June 11, 2008
باد
باد
هميشه يکسان نخواهد وزيد
اما نه براي تو...
آنجا که تو باشي
هميشه بيقرار و بيسامان
به فرياد دل بدل ميشود
به سوز دل
و هياهو
در خرمن بيکرانهي گيسوانت...
Thursday, June 5, 2008
هيچگاه ويتريني نداشتهام
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهاي شهر
عشق مرا ميشناسند
دستمال کثيفم به کنج خاطرهها خزيده
و چرخ دستيام
با نقشهايي از گل بابونه- -
تمام زندگيم بود
روزهاي جمعه به جاي يکشنبهها
و شبها به سمت بالاي شهر
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس... دو مأمور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستي، تو هم رفتی...
حال، در قامت يک ديوانه دوستت ميدارم
و تمام ديوانههاي شهر
عشق مرا ميشناسند...
Saturday, May 3, 2008
زندگيات چگونه است، عشق من؟
سلام
خوبي؟
راستي! زندگي تو با آن ديگري چگونه ميگذرد بي من؟
سادهتر است، نيست؟
زندگي تو با مردي معمولي چگونه است؟
بيهيچ بارقهاي از اولوهيت؟
اکنون که سلطانت خلع شده (و تو خود از تخت به زير آمدهاي)
زندگيات چگونه است؟ غرغر ميکني؟
به خود ميپيچي؟ چگونه از خواب برميخيزي؟
تاوان عاميگري جاودان
بيچاره ميتواني با اين تاوان؟
زندگيات نازنين! اکنون با آن ديگري چگونه است
اي آن که تو را براي خود برگزيده بودم؟
اين غذا برايت خوشمزهتر است مطبوعتر است؟
اگر دلت را به هم زده ناله نکن
هنوز هم دروغ ميگويي
و آيا آن ديگري نيز مدام خود را به نفهمي ميزند؟
ميتواني دوستش بداري؟
از آنچه ميان و من تو گذشت
چيزي برايش گفتهاي آيا؟
زندگي تو با يک سايه چگونه است
تويي که به طور سينا گام نهادي؟
زندگيات با غريبهاي از اين جهان چگونه است؟
ميتواني (رک باش) او را دوست بداري؟
يا احساس شرمي ميکني؟
گويي افسار زئوس بر پيشانيات بسته باشد؟
زندگيات چگونه است؟
سالم هستي؟
بعد از من ديگر چه کسي برايت آواز سر ميهد
ساز ميزند؟
تو را ميفهمد
دو ژوان من!
بيچاره چگونه درد وجداني
هماره بيدار را تاب ميآوري؟
زندگيات با جنسي بازاري
با قيمتي ارزان چگونه است؟
پس از مرمر بدخشان
اکنون زندگيات با غبار گچ
چگونه است؟
دلت خوش است که دلدار تازه داري
حال که ميلي به جادو نداري
زندگيات چگونه است
با مردي خاکي، بدون حس
نازنين!
زندگيات با آن ديگري
چگونه است بي من؟
خوشبختي؟
نيستي؟ در گودالي حقير؟
زندگيات
چگونه است، عشق من؟
آيا به
همان سختي زندگي من است با کسي ديگر؟
Tuesday, April 29, 2008
تو را من نامیدم
تو را ناميدم: اندوه، زانو زدن، باران شبانه، مرگ روزانهي دوستيها.
تو را ناميدم: شهوت، ناخنهاي خزنده و فرياد شوق...
تو را ناميدم: شادي، درخت، مرغ نوروزي.
تو را ناميدم: محبت، طنين زنگهاي خنده ،شمعهاي شفقت...
تو را ناميدم: قربانگاه، تبر، خاموشي برقزده.
تو را ناميدم: کوچ، مگسان بيشهها و گلهاي نيمه پژمرده.
تو را ناميدم: مناره و دريا، زورق و توفان.
تو را ناميدم: نفرين، بيگانگي و خيانت.
تو را ناميدم: دهشت و وفاي دردآلود.
تو را ناميدم: عاشق سرسخت.
تو را من
ناميدم.
Monday, April 7, 2008
پيشگو
زن نشست
با چشماني نگران به فنجان واژگونهام نگريست.
گفت: پسرم!
غمگين مباش
که عشق سرنوشت توست
و هر کس که در اين راه بميرد
در شمار شهيدان است.
دنيايي هراسانگيز است
زندگيات
سرشار از کوچ و جنگ.
پسرم!
بسيار دل ميبازي
بسيار ميميري
بر تمام زنان زمين عاشق ميشوي.
اما
چون پادشاهي شکستخورده
باز ميگردي.
پسرم!
در زندگيات
زني است
با چشماني شکوهمند،
لبانش
خوشه انگور.
خندهاش
موسيقي و گل
اما آسمان تو بارانيست
و راه تو بسته.
دلبرت
در قصري در بسته است.
قصري بزرگ
با سگهاي نگهبان و سربازان.
شاهزادهات
خفتهاست.
هرکس به اتاقش بخزد،
به خواستگارياش برود
و از پرچين باغش بگذرد
يا گره گيسوانش را بگشايد
ناپديد ميشود
ناپديد ميشود.
پسرم!
فال بسيار گرفتهام
طالع بسيار ديدهام
اما
هيچ فنجاني
-چون فنجان تو -
نخواندهام
و غمي چون غم تو
نديدهام.
در سرنوشت تو
عشق پيداست
اما پايت
هماره بر لب دشنه است.
هميشه چون صدف
تنها ميماني
چون بيد غمناک.
و سرنوشت توست
که هميشه
در درياي عشق
بي بادبان باشي.
پسرم !
هزاران بار دل ميبازي
و هزاران بار
چون پادشاهي مخلوع
باز ميآيي.
Saturday, April 5, 2008
دوستت دارم
پس قهوهخانهها به چه درد ميخورند؟!
اگر نتوانم با تو بيآنکه هدفي داشته باشيم
راه بروم،
پس خيابانها به چه درد ميخورند؟!
اگر نتوانم نام تو را
بي آنکه بترسم
مزه مزه کنم،
پس زبانها به چه درد ميخورند؟!
اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم،
سعاد الصباح
Sunday, March 30, 2008
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيستم دوست دارم
تو را به جاي همه زناني که نشناختم دوست دارم .
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيستم دوست دارم .
براي خاطر عطر نان گرم
و برفي که آب ميشود
و براي نخستين گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست ميدارم .
بي تو جز گسترهاي بيکرانه نميبينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آيينهي خويش گذشتن نتوانستم
ميبايست تا زندگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش ميبرند.
تو را دوست ميدارم براي خاطر فرزانهگيات که از آن من نيست
به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نميدارم
تو خورشيدي رخشاني هستي که بر من ميتابي
هنگامي که به خويش مغرورم